| آمدی باز و به نظاره برون آمد دل |
|
آمدی باز و به نظاره برون آمد دل
|
|
لحظهیی باش که جان نیز برون میآید
|
|
خوشم از گریهی خود گرچه همه خون دلست
|
|
زانکه بوی تو زهر قطرهی خون میآید
|
|
مستی ورندی عاشق کشی و عشوه و ناز
|
|
هر چه گویند از آن تنگ دهن میآید
|
|
به وفاداری اوگشت تنم خاک و هنوز
|
|
نکهت دوستی از ز کفن می آید
|
| * * * |
|
رفت و باز آمدنش تا به قیامت نبود
|
|
ای قیامت تو بیا زود که تا باز آید
|
|
ای صبا از سر آن کوی غباری به من آر
|
|
مگر این دل که زجا رفت بجا باز آید
|
| * * * |
|
ره ده ای دیده و خار مژه را یک سو کن
|
|
که خرامان و خوش آن سرو روان باز آمد
|
| * * * |
|
خرد و صبر سر خویش گرفتند و شدند
|
|
هر چه آمد ز برای دل درویش آمد
|
| |  |
 | |