|
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد
|
|
رخ در رخ یار نازنین خواهی کرد
|
|
از ماش بسی دعا و خدمت برسان
|
|
گو یاد ز دوستان چنین خواهی کرد؟
|
| * * * |
|
آن دوست که آرام دل ما باشد
|
|
گویند که زشتست بهل تا باشد
|
|
شاید که به چشم کس نه زیبا باشد
|
|
تا یاری از آن من تنها باشد
|
| * * * |
|
آن را که جمال ماه پیکر باشد
|
|
در هرچه نگه کند منور باشد
|
|
آیینه به دست هرکه ننماید نور
|
|
از طلعت بیصفای او در باشد
|
| * * * |
|
آن را که نظر به سوی هر کس باشد
|
|
در دیدهی صاحبنظران خس باشد
|
|
قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع
|
|
در مذهب عشق شاهدی بس باشد
|
| * * * |
هر سرو که در بسیط عالم باشد
|
|
شاید که به پیش قامتت خم باشد
|
|
از سرو بلند هرگز این چشم مدار
|
|
بالای دراز را خرد کم باشد
|
| * * * |
|
گر دست تو در خون روانم باشد
|
|
مندیش که آن دم غم جانم باشد
|
|
گویم چه گناه از من مسکین آمد
|
|
کو خسته شد از من غم آنم باشد
|
| * * * |
|
بیچاره کسی که بر تو مفتون باشد
|
|
دور از تو گرش دلیست پر خون باشد
|
|
آن کش نفسی قرار بیروی تو نیست
|
|
اندیش که بیتو مدتی چون باشد
|
| * * * |
|
آهو بره را که شیر در پی باشد
|
|
بیچاره چه اعتماد بر وی باشد؟
|
|
این ملح در آب چند بتواند بود
|
|
وین برف در آفتاب تا کی باشد؟
|
| * * * |
|
ما را به چه روی از تو صبوری باشد
|
|
یا طاقت دوستی و دوری باشد
|
|
جایی که درخت گل سوری باشد
|
|
جوشیدن بلبلان ضروری باشد
|
| * * * |
|
مشنو که مرا از تو صبوری باشد
|
|
یا طاقت دوستی و دوری باشد
|
|
لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب؟
|
|
خرسندی عاشقان ضروری باشد
|
| * * * |
|
آن خال حسن که دیدمی خالی شد
|
|
وان لعبت با جمال جمالی شد
|
|
چال زنخش که جان درو میآسود
|
|
تا ریش برآورد سیه چالی شد
|
| * * * |
|
دانی که چرا بر دهنم راز آمد
|
|
مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟
|
|
از من نه عجب که هاون رویینتن
|
|
از یار جفا دید و به آواز آمد
|
| * * * |
|
روزی نظرش بر من درویش آمد
|
|
دیدم که معلم بداندیش آمد
|
|
نگذاشت که آفتاب بر من تابد
|
|
آن سایه گران چو ابر در پیش آمد
|
| * * * |
|
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد
|
|
کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد
|
|
گفتم که نمینهی رخی بر رخ من
|
|
گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد
|
| * * * |
|
وقت گل و روز شادمانی آمد
|
|
آن شد که به سرما نتوانی آمد
|
|
رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود
|
|
سرما شد و وقت مهربانی آمد
|
| * * * |
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
|
|
بربود دلم ز دست و در پای افکند
|
|
ای دیدهی شوخ میبرد دل به کمند
|
|
خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
|
| * * * |
|
در خرقهی توبه آمدم روزی چند
|
|
چشمم به دهان واعظ و گوش به پند
|
|
ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند
|
|
وز یاد برفتم سخن دانشمند
|
| * * * |
|
گویند مرو در پی آن سرو بلند
|
|
انگشت نمای خلق بودن تا چند؟
|
|
بیفایده پندم مده ای دانشمند
|
|
من چون نروم که میبرندم به کمند؟
|
| * * * |
|
کس با تو عدو محاربت نتواند
|
|
زیرا که گرفتار کمندت ماند
|
|
نه دل دهدش که با تو شمشیر زند
|
|
نه صبر کها ز تو روی برگرداند
|
| * * * |
|
آنان که پریروی و شکر گفتارند
|
|
حیفست که روی خوب پنهان دارند
|
|
فیالجمله نقاب نیز بیفایده نیست
|
|
تا زشت بپوشند و نکو بگذارند
|
| * * * |
|
آن کودک لشکری که لشکر شکند
|
|
دایم دل ما چو قلب کافر شکند
|
|
محبوب که تازیانه در سر شکند
|
|
به زانکه ببیند و عنان برشکند
|
| * * * |
|
کس عیب نظر باختن ما نکند
|
|
زیرا که نظر داعی تنها نکند
|
|
بیکار بهیمهای و کژ طبع کسی
|
|
کو فرق میان زشت و زیبا نکند
|
| * * * |
|
مجنون اگر احتمال لیلی نکند
|
|
شاید که به صدق عشق دعوی نکند
|
|
در مذهب عشق هر که جانی دارد
|
|
روی دل ازو به هر که دنیی نکند
|
| * * * |
|
آن درد ندارم که طبیبان دانند
|
|
دردیست محبت که حبیبان دانند
|
|
ما را غم روی آشنایی کشتست
|
|
این حال نباید که غریبان دانند
|
| * * * |
|
مردان نه بهشت و رنگ و بو میخواهند
|
|
یا موی خوش و روی نکو میخواهند
|
|
یاری دارند مثل و مانندش نیست
|
|
در دنیی و آخرت هم او میخواهند
|
| * * * |
|
هر چند که عیبم از قفا میگویند
|
|
دشنام و دروغ و ناسزا میگویند
|
|
نتوان به حدیث دشمن از دوست برید
|
|
دانی چه؟ رها کنیم تا میگویند
|
| * * * |
|
با دوست به گرمابه درم خلوت بود
|
|
وانروی گلینش گل حمام آلود
|
|
گفتا دگر این روی کسی دارد دوست؟
|
|
گفتم به گل آفتاب نتوان اندود
|
| * * * |
|
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود
|
|
نارنج زنخدان تو در مشتم بود
|
|
دیدم که همی گزم لب شیرینش
|
|
بیدار چو گشتم سر انگشتم بود
|
| * * * |
|
داد طرب از عمر بده تا برود
|
|
تا ماه برآید و ثریا برود
|
|
ور خواب گران شود بخسبیم به صبح
|
|
چندانکه نماز چاشت از ما برود
|
| * * * |
|
سودای تو از سرم به در مینرود
|
|
نقشت ز برابر نظر مینرود
|
|
افسوس که در پای تو ای سرو روان
|
|
سر میرود و بیتو به سر مینرود
|
| * * * |
|
من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟
|
|
خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟
|
|
شیران جهان روبه درگاه تواند
|
|
گر من سگ دربان تو باشم چه شود؟
|
| * * * |
|
چون صورت خویشتن در آیینه بدید
|
|
وان کام و دهان و لب و دندان لذیذ
|
|
میگفت چنانکه میتوانست شنید
|
|
بس جان به لب آمد که بدین لب نرسید
|
| * * * |
|
گر تیر جفای دشمنان میآید
|
|
دل تنگ مکن که دوست میفرماید
|
|
بر یار ذلیل هر ملامت کاید
|
|
چون یار عزیز میپسندد شاید
|
| * * * |
|
من چاکر آنم که دلی برباید
|
|
یا دل به کسی دهد که جان آساید
|
|
آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست
|
|
در ملک خدای اگر نباشد شاید
|
| * * * |
|
این ریش تو سخت زود برمیآید
|
|
گرچه نه مراد بود برمیآید
|
|
بر آتش رخسار تو دلهای کباب
|
|
از بس که بسوخت دود برمیآید
|
| * * * |
|
امشب نه بیاض روز برمیآید
|
|
نه نالهی مرغان سحر میآید
|
|
بیدار همه شب و نظر بر سر کوه
|
|
تا صبح کی از سنگ به در میآید
|
| * * * |
|
هرچند که هست عالم از خوبان پر
|
|
شیرازی و کازرونی و دشتی و لر
|
|
مولای منست آن عربیزادهی حر
|
|
کاخر به دهان حلو میگوید مر
|
| * * * |
|
بستان رخ تو گلستان آرد بار
|
|
وصل تو حیات جاودان آرد بار
|
|
بر خاک فکن قطرهای از آب دو لعل
|
|
تا بوم و بر زمانه جان آرد بار
|
| * * * |
|
از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر
|
|
دلداری خلق هرچه بیش اولیتر
|
|
ای دوست به دست دشمنانم مسپار
|
|
گر میکشیم به دست خویش اولیتر
|
| * * * |
|
ای دست جفای تو چو زلف تو دراز
|
|
وی بیسببی گرفته پای از من باز
|
|
ای دست از آستین برون کرده به عهد
|
|
وامروز کشیده پای در دامن باز
|
| |  |
 |