قسمت دوم
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد رخ در رخ یار نازنین خواهی کرد
از ماش بسی دعا و خدمت برسان گو یاد ز دوستان چنین خواهی کرد؟
* * *
آن دوست که آرام دل ما باشد گویند که زشتست بهل تا باشد
شاید که به چشم کس نه زیبا باشد تا یاری از آن من تنها باشد
* * *
آن را که جمال ماه پیکر باشد در هرچه نگه کند منور باشد
آیینه به دست هرکه ننماید نور از طلعت بی‌صفای او در باشد
* * *
آن را که نظر به سوی هر کس باشد در دیده‌ی صاحبنظران خس باشد
قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع در مذهب عشق شاهدی بس باشد
* * *
هر سرو که در بسیط عالم باشد شاید که به پیش قامتت خم باشد
از سرو بلند هرگز این چشم مدار بالای دراز را خرد کم باشد
* * *
گر دست تو در خون روانم باشد مندیش که آن دم غم جانم باشد
گویم چه گناه از من مسکین آمد کو خسته شد از من غم آنم باشد
* * *
بیچاره کسی که بر تو مفتون باشد دور از تو گرش دلیست پر خون باشد
آن کش نفسی قرار بی‌روی تو نیست اندیش که بی‌تو مدتی چون باشد
* * *
آهو بره را که شیر در پی باشد بیچاره چه اعتماد بر وی باشد؟
این ملح در آب چند بتواند بود وین برف در آفتاب تا کی باشد؟
* * *
ما را به چه روی از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد
جایی که درخت گل سوری باشد جوشیدن بلبلان ضروری باشد
* * *
مشنو که مرا از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد
لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب؟ خرسندی عاشقان ضروری باشد
* * *
آن خال حسن که دیدمی خالی شد وان لعبت با جمال جمالی شد
چال زنخش که جان درو می‌آسود تا ریش برآورد سیه چالی شد
* * *
دانی که چرا بر دهنم راز آمد مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟
از من نه عجب که هاون رویین‌تن از یار جفا دید و به آواز آمد
* * *
روزی نظرش بر من درویش آمد دیدم که معلم بداندیش آمد
نگذاشت که آفتاب بر من تابد آن سایه گران چو ابر در پیش آمد
* * *
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد
گفتم که نمی‌نهی رخی بر رخ من گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد
* * *
وقت گل و روز شادمانی آمد آن شد که به سرما نتوانی آمد
رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود سرما شد و وقت مهربانی آمد
* * *
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای افکند
ای دیده‌ی شوخ می‌برد دل به کمند خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند
* * *
در خرقه‌ی توبه آمدم روزی چند چشمم به دهان واعظ و گوش به پند
ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند وز یاد برفتم سخن دانشمند
* * *
گویند مرو در پی آن سرو بلند انگشت نمای خلق بودن تا چند؟
بی‌فایده پندم مده ای دانشمند من چون نروم که می‌برندم به کمند؟
* * *
کس با تو عدو محاربت نتواند زیرا که گرفتار کمندت ماند
نه دل دهدش که با تو شمشیر زند نه صبر کها ز تو روی برگرداند
* * *
آنان که پریروی و شکر گفتارند حیفست که روی خوب پنهان دارند
فی‌الجمله نقاب نیز بیفایده نیست تا زشت بپوشند و نکو بگذارند
* * *
آن کودک لشکری که لشکر شکند دایم دل ما چو قلب کافر شکند
محبوب که تازیانه در سر شکند به زانکه ببیند و عنان برشکند
* * *
کس عیب نظر باختن ما نکند زیرا که نظر داعی تنها نکند
بیکار بهیمه‌ای و کژ طبع کسی کو فرق میان زشت و زیبا نکند
* * *
مجنون اگر احتمال لیلی نکند شاید که به صدق عشق دعوی نکند
در مذهب عشق هر که جانی دارد روی دل ازو به هر که دنیی نکند
* * *
آن درد ندارم که طبیبان دانند دردیست محبت که حبیبان دانند
ما را غم روی آشنایی کشتست این حال نباید که غریبان دانند
* * *
مردان نه بهشت و رنگ و بو می‌خواهند یا موی خوش و روی نکو می‌خواهند
یاری دارند مثل و مانندش نیست در دنیی و آخرت هم او می‌خواهند
* * *
هر چند که عیبم از قفا می‌گویند دشنام و دروغ و ناسزا می‌گویند
نتوان به حدیث دشمن از دوست برید دانی چه؟ رها کنیم تا می‌گویند
* * *
با دوست به گرمابه درم خلوت بود وانروی گلینش گل حمام آلود
گفتا دگر این روی کسی دارد دوست؟ گفتم به گل آفتاب نتوان اندود
* * *
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود
دیدم که همی گزم لب شیرینش بیدار چو گشتم سر انگشتم بود
* * *
داد طرب از عمر بده تا برود تا ماه برآید و ثریا برود
ور خواب گران شود بخسبیم به صبح چندانکه نماز چاشت از ما برود
* * *
سودای تو از سرم به در می‌نرود نقشت ز برابر نظر می‌نرود
افسوس که در پای تو ای سرو روان سر می‌رود و بی‌تو به سر می‌نرود
* * *
من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟ خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟
شیران جهان روبه درگاه تواند گر من سگ دربان تو باشم چه شود؟
* * *
چون صورت خویشتن در آیینه بدید وان کام و دهان و لب و دندان لذیذ
می‌گفت چنانکه می‌توانست شنید بس جان به لب آمد که بدین لب نرسید
* * *
گر تیر جفای دشمنان می‌آید دل تنگ مکن که دوست می‌فرماید
بر یار ذلیل هر ملامت کاید چون یار عزیز می‌پسندد شاید
* * *
من چاکر آنم که دلی برباید یا دل به کسی دهد که جان آساید
آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست در ملک خدای اگر نباشد شاید
* * *
این ریش تو سخت زود برمی‌آید گرچه نه مراد بود برمی‌آید
بر آتش رخسار تو دلهای کباب از بس که بسوخت دود برمی‌آید
* * *
امشب نه بیاض روز برمی‌آید نه ناله‌ی مرغان سحر می‌آید
بیدار همه شب و نظر بر سر کوه تا صبح کی از سنگ به در می‌آید
* * *
هرچند که هست عالم از خوبان پر شیرازی و کازرونی و دشتی و لر
مولای منست آن عربی‌زاده‌ی حر کاخر به دهان حلو می‌گوید مر
* * *
بستان رخ تو گلستان آرد بار وصل تو حیات جاودان آرد بار
بر خاک فکن قطره‌ای از آب دو لعل تا بوم و بر زمانه جان آرد بار
* * *
از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر دلداری خلق هرچه بیش اولیتر
ای دوست به دست دشمنانم مسپار گر می‌کشیم به دست خویش اولیتر
* * *
ای دست جفای تو چو زلف تو دراز وی بی‌سببی گرفته پای از من باز
ای دست از آستین برون کرده به عهد وامروز کشیده پای در دامن باز

eMail to a Friend   

   Print
aaahoo