|
هجر تو خوشست اگر چه زارم دارد
|
|
وصل تو بتر که بیقرارم دارد
|
|
هجر تو عزیز و وصل خوارم دارد
|
|
این نیز مزاج روزگارم دارد
|
| * * * |
|
از روی تو دیدهها جمالی دارد
|
|
وز خوی تو عقلها کمالی دارد
|
|
در هر دل و جان غمت نهالی دارد
|
|
خال تو بر آن روی تو حالی دارد
|
| * * * |
|
با هجر تو بنده دل خمین میدارد
|
|
شبهاست که روی بر زمین میدارد
|
|
گویند مرا که روی بر خاک منه
|
|
بی روی توام روی چنین میدارد
|
| * * * |
|
ای صورت تو سکون دلها چو خرد
|
|
وی سیرت تو منزه از خصلت بد
|
|
دارم ز پی عشق تو یک انده صد
|
|
از بیم تو هیچ دم نمییارم زد
|
| * * * |
|
گه جفت صلاح باشم و یار خرد
|
|
گه اهل فساد و با بدان داد و ستد
|
|
باید بد و نیک نیک ور نه بد بد
|
|
زین بیش دف و داریه نتوانم زد
|
| * * * |
|
من چون تو نیابم تو چو من یابی صد
|
|
پس چون کنمت بگفت هر ناکس زد
|
|
کودک نیم این مایه شناسم بخرد
|
|
پای از سر و آب از آتش و نیک از بد
|
| * * * |
|
روزی که بود دلت ز جانان پر درد
|
|
شکرانه هزار جان فدا باید کرد
|
|
اندر سر کوی عاشقی ای سره مرد
|
|
بی شکر قفای نیکوان نتوان خورد
|
| * * * |
|
گر خاک شوم چو باد بر من گذرد
|
|
ور باد شوم چو آب بر من سپرد
|
|
جانش خواهم به چشم من در نگرد
|
|
از دست چنین جان جهان جان که برد
|
| * * * |
|
بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد
|
|
زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد
|
|
گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت
|
|
نه عاشق زارم ار جز این خواهم کرد
|
| * * * |
|
از دور مرا بدید لب خندان کرد
|
|
و آن روی چو مه به یاسمین پنهان کرد
|
|
آن جان جهان کرشمهی خوبان کرد
|
|
ور نه به قصب ماه نهان نتوان کرد
|
| * * * |
|
سودای توام بیسر و بیسامان کرد
|
|
عشق تو مرا زندهی جاویدان کرد
|
|
لطف و کرمت جسم مرا چون جان کرد
|
|
در خاک عمل بهتر ازین نتوان کرد
|
| * * * |
|
روزی که سر از پرده برون خواهی کرد
|
|
آنروز زمانه را زبون خواهی کرد
|
|
گر حسن و جمال ازین فزون خواهی کرد
|
|
یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد
|
| * * * |
|
چون چهرهی تو ز گریه باشد پر درد
|
|
زنهار به هیچ آبی آلوده مگرد
|
|
اندر ره عاشقی چنان باید مرد
|
|
کز دریا خشک آید از دوزخ سرد
|
| * * * |
|
گفتا که به گرد کوی ما خیره مگرد
|
|
تا خصم من از جان تو برنارد گرد
|
|
گفتم که نبایدت غم جانم خورد
|
|
در کوی تو کشته به که از روی تو فرد
|
| * * * |
|
منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرد
|
|
در عهد وفا نگر که چون آید مرد
|
|
از عهدهی عهد اگر برون آید مرد
|
|
از هر چه گمان بری فزون آید مرد
|
| * * * |
|
رو گرد سراپردهی اسرار مگرد
|
|
شوخی چکنی که نیستی مرد نبرد
|
|
مردی باید زهر دو عالم شده فرد
|
|
کو درد به جای آب و نان داند خورد
|
| * * * |
|
آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد
|
|
شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد
|
|
گفتم: مستی، مرو، سر جنگ آورد
|
|
چون گل بدرید جامه و رنگ آورد
|
| * * * |
|
بس دل که غم سود و زیان تو خورد
|
|
بس شاه که یاد پاسبان تو خورد
|
|
نان تو خورد سگی که روبه گیرست
|
|
ای من سگ آن سگی که نان تو خورد
|
| * * * |
|
هر کو به جهان راه قلندر گیرد
|
|
باید که دل از کون و مکان برگیرد
|
|
در راه قلندری مهیا باید
|
|
آلودگی جهان نه در برگیرد
|
| * * * |
|
چون پوست کشد کارد به دندان گیرد
|
|
آهن ز لبش قیمت مرجان گیرد
|
|
او کارد به دست خویش میزان گیرد
|
|
تا جان گیرد هر آنچه با جان گیرد
|
| * * * |
|
این اسب قلندری نه هر کس تازد
|
|
وین مهرهی نیستی نه هر کس بازد
|
|
مردی باید که جان برون اندازد
|
|
چون جان بشود عشق ترا جان سازد
|
| * * * |
|
گبری که گرسنه شد به نانی ارزد
|
|
سگ زان تو شد به استخوانی ارزد
|
|
اظهار نهانی به جهانی ارزد
|
|
آسایش زندگی به جانی ارزد
|
| * * * |
|
بادی که ز کوی آن نگارین خیزد
|
|
از خاک جفا صورت مهر انگیزد
|
|
آبی که ز چشم من فراقش ریزد
|
|
هر ساعتم آتشی به سر بربیزد
|
| * * * |
|
ای آنکه برت مردم بد، دد باشد
|
|
وز نیکی تو یک هنرت صد باشد
|
|
دانی تو و آنکه چون تو بخرد باشد
|
|
گر مردم نیک بد کند بد باشد
|
| * * * |
|
دشنام که از لب تو مهوش باشد
|
|
دری شمرم کش اصل از آتش باشد
|
|
نشگفت که دشنام تو دلکش باشد
|
|
کان باد که بر گل گذرد خوش باشد
|
| * * * |
|
تو شیردلی شکار تو دل باشد
|
|
جان دادنم از پی تو مشکل باشد
|
|
وصل تو به حیله کی به حاصل باشد
|
|
مدبر چه سزای عشق مقبل باشد
|
| * * * |
|
این ضامن صبر من خجل خواهد شد
|
|
این شیفتگی یک چهل خواهد شد
|
|
بر خشک دوپای من به گل خواهد شد
|
|
گویا که سر اندر سر دل خواهد شد
|
| * * * |
|
در راه قلندری زیان سود تو شد
|
|
زهد و ورع و سجاده مردود تو شد
|
|
دشنام سرود و رود مقصود تو شد
|
|
بپرست پیاله را که معبود تو شد
|
| * * * |
|
بالای بتان چاکر بالای تو شد
|
|
سرهای سران در سر سودای تو شد
|
|
دلها همه نقشبند زیبای تو شد
|
|
جهانها همه دفتر سخنهای تو شد
|
| * * * |
|
از فقر نشان نگر که در عود آمد
|
|
بر تن هنرش سیاهی دود آمد
|
|
بگداختنش نگر چه مقصود آمد
|
|
بودش همه از برای نابود آمد
|
| * * * |
|
در هجر توام قوت یک آه نماند
|
|
قوت دل من جز غمت ای ماه نماند
|
|
زین خیره سری که عشق مه رویانست
|
|
اندر ره عاشقی دو همراه نماند
|
| * * * |
|
نارفته به کوی صدق در گامی چند
|
|
ننشسته به پیش خاصی و عامی چند
|
|
بد کرده همه نام نکو نامی چند
|
|
برکرده ز طامات الف لامی چند
|
| * * * |
|
نقاش که بر نقش تو پرگار افگند
|
|
فرمود که تا سجده برندت یک چند
|
|
چون نقش تمام گشت ای سرو بلند
|
|
میخواند «وان یکاد» و میسوخت سپند
|
| * * * |
|
مرغان که خروش بینهایت کردند
|
|
از فرقت گل همی شکایت کردند
|
|
چون کار فراقشان روایت کردند
|
|
با گل گلههای خود حکایت کردند
|
| * * * |
|
ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند
|
|
چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند
|
|
گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند
|
|
بر سر ریزند و زیر پایت سپرند
|
| * * * |
|
این بیریشان که سغبهی سیم و زرند
|
|
در سبلت تو به شاعری که نگرند
|
|
زر باید زر که تا غم از دل ببرند
|
|
ترانهی خشک خوبرویان نخرند
|
| * * * |
|
سیمرغ نهای که بی تو نام تو برند
|
|
طاووس نهای که با تو در تو نگرند
|
|
بلبل نه که از نوای تو جامه درند
|
|
آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند
|
| * * * |
|
سادات به یک بار همه مهجورند
|
|
کز سایهی حشمت تو مهتر دورند
|
|
از غایت مهر تو به دل رنجورند
|
|
گر شکر تو گویند به جان معذورند
|
| * * * |
|
با یاد تو جام زهر چون نوش کشند
|
|
از کوی تو عاشقان بیهوش کشند
|
|
بنمای به زاهدان جمال رخ خویش
|
|
تا غاشیهی مهر تو بر دوش کشند
|
| * * * |
|
تا عشق قد تو همچو چنبر نکند
|
|
در راه قلندری ترا سر نکند
|
|
این عشق درست از آن کس آید به جهان
|
|
کورا همه آب بحرها تر نکند
|
| * * * |
|
عشق تو کرای شادی و غم نکند
|
|
عمر تو کرای سور و ماتم نکند
|
|
زخم تو کرای آه و مرهم نکند
|
|
چه جای کراییم کراهم نکند
|
| * * * |
|
بسیار مگو دلا که سودی نکند
|
|
ور صبر کنی به تو نمودی نکند
|
|
چون جان تو صد هزار برهم نهد او
|
|
و آتش زند اندرو و دودی نکند
|
| * * * |
|
یک دم سر زلف خویش پر خم نکند
|
|
تا کار مرا چو زلف درهم نکند
|
|
خارم نهد و عشق مرا کم نکند
|
|
خاری که چنو گل سپر غم نکند
|
| * * * |
|
عشاق اگر دو کون پیش تو نهند
|
|
مفلس مانند و از خجالت نرهند
|
|
من عاشق دلسوخته جانی دارم
|
|
پیداست درین جهان به جانی چه دهند
|
| * * * |
|
عشق و غم تو اگر چه بیدادانند
|
|
جان و دل من زهر دو آبادانند
|
|
نبود عجب ار ز یکدیگر شادانند
|
|
چون جان من و عشق تو همزادانند
|
| * * * |
|
آنها که اسیر عشق دلدارانند
|
|
از دست فلک همیشه خونبارانند
|
|
هرگز نشود بخت بد از عشق جدا
|
|
بدبختی و عاشقی مگر یارانند
|
| * * * |
|
آنها که درین حدیث آویختهاند
|
|
بسیار ز دیده خون دل ریختهاند
|
|
بس فتنه که هر شبی برانگیختهاند
|
|
آنگاه به حیلت از تو بگریختهاند
|
| * * * |
|
دیده ز فراق تو زیان میبیند
|
|
بر چهره ز خون دل نشان میبیند
|
|
با این همه من ز دیده ناخشنودم
|
|
تا بی رخ تو چرا جهان میبیند
|
| * * * |
|
آن روز که مهر کار گردون زدهاند
|
|
مهر رز عاشقی دگرگون زدهاند
|
|
واقف نشوی به عقل تا چون زدهاند
|
|
کاین زر ز سرای عقل بیرون زدهاند
|
| * * * |
|
تا در طلب مات همی کام بود
|
|
هر دم که بروی ما زنی دام بود
|
|
آن دل که در او عشق دلارام بود
|
|
گر زندگی از جان طلبد خام بود
|
| * * * |
|
آن ذات که پروردهی اسرار بود
|
|
از مرگ نیندیشد و هشیار بود
|
|
تیمار همی خوری که در خاک شوم
|
|
در خاک یکی شود که در نار بود
|
| * * * |
|
هر بوده که او ز اصل نابود بود
|
|
نابوده و بود او همه سود بود
|
|
گر یک نفسش پسند مقصود بود
|
|
نابود شود هر آینه بود بود
|
| * * * |
|
دل بندهی عاشقی تن آزاد چه سود باشد
|
|
جان گشته خراب و عالم آباد چه سود باشد
|
|
فریاد همی خواهم و تو تن زدهای
|
|
فریاد رسی چو نیست فریاد چه سود باشد
|
| * * * |
|
زن، زن ز وفا شود ز زیور نشود
|
|
سر، سر ز وفا شود ز افسر نشود
|
|
بیگوهر گوهری ز گوهر نشود
|
|
سگ را سگی از قلاده کمتر نشود
|
| * * * |
|
ترسم که دل از وصل تو خرم نشود
|
|
تا کار تو چون زلف تو درهم نشود
|
|
با من به وفا عهد تو محکم نشود
|
|
تا باد نکویی ز سرت کم نشود
|
| * * * |
|
یک روز دلت به مهر ما نگراید
|
|
دیوت همه جز راه بلا ننماید
|
|
تا لاجرم اکنون که چنینت باید
|
|
میگوید من همی نگویم شاید
|
| * * * |
|
آنی که فدای تو روان میباید
|
|
پیش رخ تو نثار جان میباید
|
|
من هیچ ندانم که کرا مانی تو
|
|
ای دوست چنانی که چنان میباید
|
| * * * |
|
گاهی فلکم گریستن فرماید
|
|
ناخفته دو چشم را عنا فرماید
|
|
گاهیم به درد خنده لب بگشاید
|
|
گوید ز بدی خنده نیاید آید
|
| * * * |
|
روزی که بتم ز فوطه رخ بنماید
|
|
با فوطه هزار جان ز تن برباید
|
|
در فوطه بتا خمش ازین به باید
|
|
عاشق کش فوطه پوش نیکو ناید
|
| * * * |
|
مردی که به راه عشق جان فرساید
|
|
باید که بدون یار خود نگراید
|
|
عاشق به ره عشق چنان میباید
|
|
کز دوزخ و از بهشت یادش ناید
|
| * * * |
|
آن باید آن که مرد عاشق آید
|
|
تا عشق هنرهای خودش بنماید
|
|
شاهنشه عشق روی اگر بنماید
|
|
با او همه غوغای جهان برناید
|
| * * * |
|
آن عنبر نیم تاب در هم نگرید
|
|
آن نرگس پر خمار خرم نگرید
|
|
روز من مستمند پر غم نگرید
|
|
هان تا نرسد چشم بدی کم نگرید
|
| * * * |
|
دی بنده چو آن لالهی خندان تو دید
|
|
وان سیب در آن رهگذر جان تو دید
|
|
نی سیب در آن حقهی مرجان تو دید
|
|
کاندر دل تنگ خود زنخدان تو دید
|
| * * * |
|
اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید
|
|
بیشت باید ز عشق من داد نوید
|
|
کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید
|
|
چون دیدهی دیدهای سیه به که سفید
|
| * * * |
|
ای دیدن تو راحت جانم جاوید
|
|
شب ماه منی و روز روشن خورشید
|
|
روزی که نباشدم به دیدارت امید
|
|
آن روز سیاه باد و آن دیده سپید
|
| * * * |
|
ای خورشیدی که نورت از روی امید
|
|
گفتم که به صدر ما نماند جاوید
|
|
ناگه به چه از باد اجل سرد شدی
|
|
گر سرد نگردد این نگارین خورشید
|
| * * * |
|
یک ذره نسیم خاک پایت بوزید
|
|
زو گشت درین جهان همه حسن پدید
|
|
هر کس که از آن حسن یکی ذره بدید
|
|
بفروخت دل و دیده و مهر تو خرید
|
| * * * |
|
گویی که من از بلعجبی دارم عار
|
|
سیب از چه نهی میان یکدانهی نار
|
|
این بلعجبی نباشد ای زیبا یار
|
|
کاندر دهن مور نهی مهرهی مار
|
| * * * |
|
چون از اجل تو دید بر لوح آثار
|
|
دست ملکالموت فرو ماند از کار
|
|
از زاری تو به خون دل جیحونوار
|
|
مرگ تو همی بر تو فرو گرید زار
|
| * * * |
|
نازان و گرازان به وثاق آمد یار
|
|
نازان چو گل و مل و گرازان چو بهار
|
|
جوشان و خروشانش گرفتم به کنار
|
|
جوشان ز تف خمر و خروشان ز خمار
|
| * * * |
|
از غایت بیتکلفی ما در هر کار
|
|
دیوانه و مستمان همی خواند یار
|
|
گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار
|
|
دیوانهی عاقلیم و مست هشیار
|
| * * * |
|
نه چرخ به کام ما بگردد یک بار
|
|
نه دارد یار کار ما را تیمار
|
|
نه نیز دلم را بر من هست قرار
|
|
احسنت ای دل، زه ای فلک، نیک ای یار
|
| * * * |
|
بخت و دل من ز من برآورد دمار
|
|
چون یار چنان دید ز من شد بیزار
|
|
زین نادرهتر چه ماند در عالم کار
|
|
زانسان بختی، چنین دلی، چونان یار
|
| * * * |
|
ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمر
|
|
خوی مه و خورشید مدار اندر سر
|
|
چون ماه به روزن کسان در منگر
|
|
ناخوانده چو خورشید میا ای دلبر
|
| * * * |
|
ای روی تو رخشندهتر از قبلهی گبر
|
|
وی چشم من از فراق گرینده چو ابر
|
|
من دست ز آستین برون کرده ز عشق
|
|
تو پای به دامن اندر آورده به صبر
|
| * * * |
|
آن کس که چو او نبود در دهر دگر
|
|
در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر
|
|
واکنون که همی ز خاک برنارد سر
|
|
شاید که به خون دل کنم مژگان تر
|
| * * * |
|
بازی بنگر عشق چه کردست آغاز
|
|
میناز ازین حدیث و خود را بنواز
|
|
بر درگه این و آن چه گردی به مجاز
|
|
ساز ره عشق کن برو با او ساز
|
| * * * |
|
هرگز دل من به آشکارا و به راز
|
|
با مردم بی خرد نباشد دمساز
|
|
من یار عیار خواهم و خاک انداز
|
|
کورا نشود ز عالمی دیده فراز
|
| * * * |
|
اول تو حدیث عشق کردی آغاز
|
|
اندر خور خویش کار ما را میساز
|
|
ما کی گنجیم در سراپردهی راز
|
|
لافیست به دست ما و منشور نیاز
|
| * * * |
|
از عشق تو ای صنم به شبهای دراز
|
|
چون شمع به پای باشم و تن به گداز
|
|
تا بر ندمد صبح به شبهای دراز
|
|
جان در بر آتشست و دل در دم گاز
|
| * * * |
|
خوشخو شده بود آن صنم قاعدهساز
|
|
باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز
|
|
چون گوز درآگند دگر باز از ناز
|
|
از ماست همی بوی پنیر آید باز
|
| * * * |
|
نادیده ترا چو راه را کردم باز
|
|
پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز
|
|
دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز
|
|
تا خسته دل از تو عذر من خواهد باز
|
| * * * |
|
خواهی که ترا روی دهد صرف نیاز
|
|
دستار نماز در خرابات بباز
|
|
مستی کن و بر نهاد هر مست بناز
|
|
مر مستان را چه جای روزهست و نماز
|
| * * * |
|
عقلی که همیشه با روانی دمساز
|
|
دهری که به یک دید نهی کام فراز
|
|
بختی که نباشیم زمانی هم باز
|
|
جانی که چو بگسلی نپیوندی باز
|
| * * * |
|
شب گشت ز هجران دل فروزم روز
|
|
شب تیز شد از آه جهانسوزم روز
|
|
شد روشنی و تیرگی از روز و شبم
|
|
اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز
|
| * * * |
|
ای گلبن نابسوده او باش هنوز
|
|
وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز
|
|
بوی تو نکردست صبا فاش هنوز
|
|
تا بر تو وزد باد صبا باش هنوز
|
| * * * |
|
آسیمه سران بینواییم هنوز
|
|
با شهوتها و با هواییم هنوز
|
|
زین هر دو پی هم بگراییم هنوز
|
|
از دوست بدین سبب جداییم هنوز
|
| * * * |
|
بر چرخ نهاده پای بستیم هنوز
|
|
قارون شدگان تنگدستیم هنوز
|
|
صوفی شدهی بادهی صافیم هنوز
|
|
دوری در ده که نیم مستیم هنوز
|
| * * * |
|
ای در سر زلف تو صبا عنبر بیز
|
|
وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز
|
|
هر قطره که میچکد ز خون دل من
|
|
در جام وفای تست کژدار و مریز
|
| * * * |
|
درد دلم از طبیب بیهوده مپرس
|
|
رنج تنم از حریف آسوده مپرس
|
|
نالودهی پاک را از آلوده مپرس
|
|
در بوده همی نگر ز نابوده مپرس
|
| * * * |
|
ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس
|
|
طرفهست که جز در تو نیاویزد خس
|
|
هش دار که تا با تو کم آمیزد خس
|
|
زیرا همه آب دیدهها ریزد خس
|
| * * * |
|
خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوس
|
|
سیر از چو تویی بگو که یا رد شد پس
|
|
تو نعمت هر دو عالمی به نزد همه کس
|
|
قدر چو تویی گرسنهای داند و بس
|
| * * * |
|
ای چون هستی برده دل من به هوس
|
|
چون نیستیم غم فراق تو نه بس
|
|
گر چون هستی به دستت آرم زین پس
|
|
پنهان کنمت چو نیستی از همه کس
|
| * * * |
|
ای من به تو زنده همچو مردم به نفس
|
|
در کار تو کرده دین و دنیا به هوس
|
|
گرمت بینم چو بنگرم با همه کس
|
|
سردی همه از برای من داری و بس
|
| * * * |
|
اندر طلبت هزار دل کرد هوس
|
|
با عشق تو صد هزار جان باخت نفس
|
|
لیکن چو همی مینگرم از همه کس
|
|
با نام تو پیوست جمال همه کس
|
| * * * |
|
شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس
|
|
نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس
|
|
با مشعلهی عشق تو با دست عسس
|
|
قندیل شب وصال تو زلف تو بس
|
| * * * |
|
بادی که بیاوری به ما جان چو نفس
|
|
ناری که دلم همی بسوزی به هوس
|
|
آبی که به تو زنده توان بودن و بس
|
|
خاکی که به تست بازگشت همه کس
|
| * * * |
|
ای تن وطن بلای آن دلکش باش
|
|
ای جان ز غمش همیشه در آتش باش
|
|
ای دیده به زیر پای او مفرش باش
|
|
ای دل نه همه وصال باشد خوش باش
|
| * * * |
|
ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش
|
|
افگنده مرا به گفتگوی اوباش
|
|
یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش
|
|
چون پرده دریده شد کنون باداباش
|
| * * * |
|
با من ز دریچهای مشبک دلکش
|
|
از لطف سخن گفت به هر معنی خوش
|
|
میتافت چنان جمال آن حوراوش
|
|
کز پنجرهی تنور نور آتش
|
| * * * |
|
ای عارض گل پوش سمن پاش تو خوش
|
|
ای چشم پر از خمار جماش تو خوش
|
|
ای زلف سیه فروش فراش تو خوش
|
|
بر عاشق پر خروش پرخاش تو خوش
|
| * * * |
|
بر طرف قمر نهاده مشک و شکرش
|
|
چکند که فقاع خوش نبندد به درش
|
|
در کعبهی حسن گشت و در پیش درش
|
|
عشاق همه بوسهزنان بر حجرش
|
| * * * |
|
چون نزد رهی درآیی ای دلبر کش
|
|
پیراهن چرب را تو از تن درکش
|
|
زیرا که چو گیرمت به شادی در کش
|
|
در پیرهن چرب تو افتد آتش
|
| * * * |
|
نی آب دو چشم داری ای حورافش
|
|
زان روی درین دلست چندین آتش
|
|
بی باد تکبر تو ای دلبر کش
|
|
با خاک سر کوی تو دل دارم خوش
|
| * * * |
|
با سینهی این و آن چه گویی غم خویش
|
|
از دیدهی این و آن چه جویی نم خویش
|
|
بر ساز تو عالمی ز بیش و کم خویش
|
|
آنگاه بزی به ناز در عالم خویش
|
| * * * |
|
می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش
|
|
بیهوده مدار هر دو عالم به خروش
|
|
گر هر دو جهان نباشدت در فرمان
|
|
در دوزخ مست به که در خلد به هوش
|
| * * * |
|
ای برده دل من چو هزاران درویش
|
|
بی رحمیت آیین شد و بد عهدی کیش
|
|
تا کی گویی ترا نیازارم بیش
|
|
من طبع تو نیک دانم و طالع خویش
|
| * * * |
|
گه در پی دین رویم و گه در پی کیش
|
|
هر روز به نوبتی نهیم اندر پیش
|
|
در جمله ز ما مرگ خرد دارد بیش
|
|
هستیم همه عاشق بدبختی خویش
|
| * * * |
|
هر چند بود مردم دانا درویش
|
|
صد ره بود از توانگر نادان بیش
|
|
این را بشود جاه چو شد مال از پیش
|
|
و آن شاد بود مدام از دانش خویش
|
| * * * |
|
دی آمدنی به حیرت از منزل خویش
|
|
امروز قراری نه به کار دل خویش
|
|
فردا شدنی به چیزی از حاصل خویش
|
|
پس من چه دهم نشان ز آب و گل خویش
|
| * * * |
|
آراست بهار کوی و دروازهی خویش
|
|
افگند به باغ و راغ آوازهی خویش
|
|
بنمای بهار را رخ تازهی خویش
|
|
تا بشناسد بهار اندازهی خویش
|
| * * * |
|
از عشق تو ای سنگدل کافر کیش
|
|
شد سوخته و کشته جهانی درویش
|
|
در شهر چنین خو که تو آوردی پیش
|
|
گور شهدا هزار خواهد شد بیش
|
| * * * |
|
معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمع
|
|
بر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع
|
|
تا روز به یک سوختنم داشت چو شمع
|
|
پس خیره مرا ز دور بگذاشت چو شمع
|
| * * * |
|
از یار وفا مجوی کاندر هر باغ
|
|
بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ
|
|
تا با خودی از عشق منه بر دل داغ
|
|
پروانه شو آنگاه تو دانی و چراغ
|
| * * * |
|
نیکوتری از آب روان اندر باغ
|
|
زیباتری از جوانی و مال و فراغ
|
|
لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ
|
|
جویان بودست درد ما را از داغ
|
| * * * |
|
نادیده من از عشق تو یک روز فراغ
|
|
بهره نبرد مرا ز وصلت جز داغ
|
|
کردی تن من ز تاب هجران چو کناغ
|
|
تا خو داری تو دوست کشتن چو چراغ
|
| * * * |
|
ای بیماری سرو ترا کرده کناغ
|
|
پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ
|
|
خورشید و چراغ من بدی و پس از این
|
|
ناییم بهم پیش چو خورشید و چراغ
|
| * * * |
|
در راه تو ار سود و زیانم فارغ
|
|
وز شوق تو از هر دو جهانم فارغ
|
|
خود را به تو دادهام از آنم بیغم
|
|
غمهای تو میخورم از آنم فارغ
|
| * * * |
|
تا دید هوات در دلم غایت عشق
|
|
در پیش دلم کشید خوش رایت عشق
|
|
گر وحی ز آسمان گسسته نشدی
|
|
در شان دل من آمدی آیت عشق
|
| * * * |
|
بر سین سریر سر سپاه آمد عشق
|
|
بر میم ملوک پادشاه آمد عشق
|
|
بر کاف کمال کل، کلاه آمد عشق
|
|
با اینهمه یک قدم ز راه آمد عشق
|
| |  |
 |