| مکر و حسد را ز دل آوار کن |
|
مکر و حسد را ز دل آوار کن
|
|
وین تن خفتهت را بیدار کن
|
|
نفس جفا پیشهت ماری است بد
|
|
قصد سوی کشتن این مار کن
|
|
به آتش خرسندی یشکش بسوز
|
|
بر در پرهیزش بر دار کن
|
|
سرکش و تازنده ستوری بده است
|
|
زیر ادبهاش گرانبار کن
|
|
پای ببندش به رسنهای پند
|
|
حکمت را بر سرش افسار کن
|
|
پیشه مدارا کن با هر کسی
|
|
بر قدر دانش او کار کن
|
|
ور چه گران سنگی، با بیخرد
|
|
خویشتن خویش سبکسار کن
|
|
چون به در خانهی زنگی شوی
|
|
روی چو گلنارت چون قار کن
|
|
ور به در ترک شوی زان سپس
|
|
بر در او قار چو گلنار کن
|
|
گرت نه نیک آمد از آن کار پار
|
|
بس کن از آن کار نه چون پار کن
|
|
ورت به حرب افتد با یار کار
|
|
حرب به اندازه و مقدار کن
|
|
نیکخوئی را به ره عمر در
|
|
زیر خرد مرکب رهوار کن
|
|
وانگه بیرنج، اگر بایدت،
|
|
دست بر این گنبد دوار کن
|
|
خوب حصاری بکش از گرد خویش
|
|
خوی نکو را در و دیوار کن
|
|
وز خرد و جود و سخا لشکری
|
|
بر سر دیوار نگهدار کن
|
|
وانگه بر لشکر و بر حصن خویش
|
|
بر و لطف را سر و سالار کن
|
|
شاخ وفا را به نکو فعل خویش
|
|
بر ور بیخار کمآزار کن
|
|
سیب خودت را ز هنر بوی ده
|
|
خانهت ازو کلبهی عطار کن
|
|
سیرت و کردار گر آزادهای
|
|
بر سنن و سیرت احرار کن
|
|
هرچه به بازو نتوانیش کرد
|
|
دانش با بازو شو یار کن
|
|
دست فرودار چو آشفت بخت
|
|
سر ز خمار دنه هشیار کن
|
|
خویشتن ار چند که غره نهای
|
|
غرهی این عالم غدار کن
|
|
آنکه همی دیش به بیگار خویش
|
|
بردی امروزش بیگار کن
|
|
وانکه به نزدیک تو دی خوار بود
|
|
بر درش امروز تنت خوا رکن
|
|
ور نه خوش آیدت همی قول من
|
|
با فلک گردان پیکار کن
|
|
چیست که بیهوش همی بینمت؟
|
|
از چه همی نالی؟ اقرار کن
|
|
مرکب ایمانت اگر لنگ شد
|
|
قصد سوی کلبهی بیطار کن
|
|
علت پوشیده مدار از طبیب
|
|
بر در او خواهش و زنهار کن
|
|
جانت بیالود به آثار جهل
|
|
قصد به برکندن آثار کن
|
|
دزدی و طرار ببردت ز راه
|
|
بریه بر آن خائن طرار کن
|
|
دیو که باشد مگر آنکو به جهد
|
|
گوید «شلوار ز دستار کن»؟
|
|
پشک به تو فروخت به بازار دین
|
|
گفت «هلا مشک به انبار کن»
|
|
کیسهت پر پشک و پشیز است و روی
|
|
کیسه یکی پیش نگونسار کن
|
|
عیبهی اسرار نبی بد علی
|
|
روی سوی عیبهی اسرار کن
|
|
گر نشنوده است که کرار کیست
|
|
روی بر آن صاین کرار کن
|
|
همبر با دشت مدان کوه را
|
|
فکرت را حاکم و معیار کن
|
|
ورت همی باید شو کوه را
|
|
بشکن و با هامون هموار کن
|
|
لعنت بر هر که چنین غدر کرد
|
|
لعنت بر جاهل غدار کن
|
| |  |
 | |