قصاید - قسمت دوم
ای به هوا و مراد این تن غدار
یکی خانه کردند بس خوب و دلبر
ای زده تکیه بر بلند سریر
ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر،
ای ذات تو ناشده مصور
بنالم به تو ای علیم قدیر
ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آر
ای خردمند و هنر پیشه و بیدار و بصیر
ای یار سرود و آب انگور
هشیار باش و خفته مرو تیز بر ستور
برآمد سپاه بخار از بحار
نگه کن زده صف دو انبوه لشکر
پند بدادمت من، ای پور، پار
نشنوده‌ای که دید یکی زیرک
ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و ناز
ای تو را آروزی نعمت و ناز
کسی پر خانه دشتی دید هرگز
ای خداوند این کبود خراس
ای بسته‌ی خود کرده دل خلق به ناموس
مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش
ای متحیر شده در کار خویش
پشتم قوی به فضل خدای است و طاعتش
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟
نگذاشت خواهد ایدرش
صعب‌تر عیب جهان سوی خرد چیست ؟ فناش
چون گشت جهان را دگر احوال عیانیش؟
گردش این گنبد و مکر و دهاش
بفریفت این زمان چو آهرمنش
وبال است بر مرد عمر درازش
هر کس به نسب نیک ندانی و به آلش
ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش
جهان را دگرگونه شد کارو بارش
چو شمشیر بایدت بود، ای برادر،
این طارم بی‌قرار ازرق
ای فگنده امل دراز آهنگ
گر دگرگون بود حالت پارسال
ای به سر برده خیره عمر طویل
گنبد پیروزه‌گون پر ز مشاعل
این باز سیه پیسه نگر بی‌پر و چنگال
ای نام شنوده عاجل و آجل
طمع ندارم ازین پس زخلق جاه و محل
گسستم ز دنیای جافی امل
مانده به یمگان به میان جبال
گرامی چو مال و قوی چون جبال
لشکر پیری فگند و قافله ذل
امتت را چون نبینی بر چه سانند؟ ای رسول
حاجیان آمدند با تعظیم
این روزگار بی‌خطر و کار بی‌نظام
اگر کار بوده است و رفته قلم
دام است جهان تو، ای پسر، دام
به راه دین نبی رفت ازان نمی‌یاریم
بسی رفتم پس آز اندر این پیروزه گون پشکم
گر مستمند و با دل غمگینم
دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم
از بهر چه این کبود طارم
ای بار خدای و کردگارم
ای شسته سر و روی به آب زمزم
ای عجب ار دشمن من خود منم
پانزده سال برآمد که به یمگانم
این چه خلق و چه جهان است، ای کریم؟
از من برمید غمگسارم
من چو نادانان بر درد جوانی ننوم
اگر بر تن خویش سالار و میرم
گر تو ای چرخ گردان مادرم
اگر با خرد جفت و اندر خوریم
من دگرم یا دگر شده‌است جهانم
از صحبت خلق دل گسستم
دوش تا هنگام صبح از وقت شام
ای دل و هوش و خرد داده به شیطان رجیم
از دهر جفا پیشه زی که نالم؟
شاید که حال و کار دگر سان کنم
عقل چه آورد ز گردون پیام
ای تن تیره اگر شریفی اگر دون
ای ستمگر فلک ای خواهر آهرمن
مر جان مرا روان مسکین
ای شده مشغول به کار جهان
سوار سخن را ضمیر است میدان
بر جستن مراد دل ای مسکین
ز من معزول شد سلطان شیطان
حکمتی بشنو به فضل ای مستعین
که پرسد زین غریب خوار محزون
بشنو که چه گوید همیت دوران
چرخ پنداری بخواهد شیفتن
دیر بماندم در این سرای کهن من
امهات و نبات با حیوان
ای دننده همچو دن کرده رخان از خون دن
در دلم تا به سحرگاه شب دوشین
چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان
تا کی کنی گله که نه خوب است کار من
درد گنه را نیافتند حکیمان
چند کنی جای چنین به گزین؟
این گنبد پیروزه‌ی بی‌روزن گردان
ای شده مفتون به قول‌های فلاطون،
بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان
بر جانور و نبات و ارکان
غریبی می چه خواهد یارب از من؟
از کین بت‌پرستان در هند و چین و ماچین
مکر و حسد را ز دل آوار کن
ای افسر کوه و چرخ را جوشن
چرخ گردنده و اجرام و چهار ارکان