|
مغنی مدار از غنا دست باز
|
|
که این کار بی ساز ناید بساز
|
|
کسی را که این ساز یاری کند
|
|
طرب بادلش سازگاری کند
|
| * * * |
|
خوشا نزهت باغ در نوبهار
|
|
جوان گشته هم روز و هم روزگار
|
|
بنفشه طلایه کنان گرد باغ
|
|
همان نرگس آورده بر کف چراغ
|
|
ز خون مغز مرغان به جوش آمده
|
|
دل از جوش خون در خروش آمده
|
|
شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو
|
|
خروس صراحی ز خون تذرو
|
|
به رقص آمده آهوان یکسره
|
|
زدشت آمد آواز آهو بره
|
|
بساط گل افکنده برطرف جوی
|
|
به رامشگری بلبلان نغز گوی
|
|
نسیم گل و نالهی فاخته
|
|
چو یاران محرم بهم ساخته
|
|
چه خوشتر در این فصل ز آواز رود
|
|
وزآن آب گل کز گل آید فرود
|
|
سرآیندهی ترک با چشم تنگ
|
|
فروهشته گیسو به گیسوی چنگ
|
|
بسی ساز ابریشم از ناز او
|
|
دریده بر ابریشم ساز او
|
|
سخنهای برسخته بر بانگ ساز
|
|
تو گوئی و او گوید از چنگ باز
|
|
ازو بوسه وز تو غزالهای تر
|
|
یکی چون طبرزد یکی چون شکر
|
|
به بوسه غزلهایتر میدهی
|
|
طبرزد ستانی شکر میدهی
|
|
دلم باز طوطی نهاد آمدست
|
|
که هندوستانش به یاد آمدست
|
| * * * |
|
چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد
|
|
برآمیخت شنگرف با لاجورد
|
|
گیاخواره را گل ز گردن گذشت
|
|
نفیر گوزن آمد از کوه و دشت
|
|
گلتر برون آمد از خار خشک
|
|
بنفشه برآمیخت عنبر به مشک
|
|
به عنبر خری نرگس خوابناک
|
|
چو کافور ترسر برون زد ز خاک
|
|
به فصلی چنان شاه ایران و روم
|
|
زویرانی آمد به آباد بوم
|
|
دگرباره بر مرز هندوستان
|
|
گذر کرد چون باد بر بوستان
|
|
وز آنجا به مشرق علم برفراخت
|
|
یکی ماه بردشت و بر کوه تاخت
|
|
از آن راه چون دوزخ تافته
|
|
کزو پشت ماهی تبش یافته
|
|
درآمد به آن شهر مینو سرشت
|
|
که ترکانش خوانند لنگر بهشت
|
|
بهاری درو دید چون نوبهار
|
|
پرستش گهی نام او قندهار
|
|
عروسان بت روی در وی بسی
|
|
پرستندهی بت شده هر کسی
|
|
در آن خانه از زر بتی ساخته
|
|
بر او خانه گنج پرداخته
|
|
سرو تاج آن پیکر دلربای
|
|
برآورده تا طاق گنبد سرای
|
|
دو گوهر به چشم اندرون دوخته
|
|
چو روشن دو شمع برافروخته
|
|
فروزنده در صحن آن تازه باغ
|
|
ز بس شبچراغی به شب چون چراغ
|
|
بفرمود شه تا برآرند گرد
|
|
ز تمثال آن پیکر سالخورد
|
|
زر و گوهرش برگشایند زود
|
|
که با بت زیان بود و با خلق سود
|
|
سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ
|
|
سوی شاه شد کرده ابرو فراخ
|
|
به گیسو غبار از ره شاه رفت
|
|
بسی آفرین کرد بر شاه و گفت
|
|
که شاه جهان داور دادگر
|
|
که از خاور اوراست تا باختر
|
|
به زر و به گوهر ندارد نیاز
|
|
که گیتی فروزست و گردن فراز
|
|
دگر کین بت از گفتهی راستان
|
|
فریبنده دارد یکی داستان
|
|
اگر شاه فرمان دهد در سخن
|
|
فرو گویم آن داستان کهن
|
|
جهاندار فرمود کان دل نواز
|
|
گشاید در درج یاقوت باز
|
|
دگر ره پری پیکر مشک خال
|
|
گشاد از لب چشمه آب زلال
|
|
دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ
|
|
که زرین درختست و پیروزه شاخ
|
|
از آن پیش کایین بتخانه داشت
|
|
یکی گنبد نیم ویرانه داشت
|
|
دو مرغ آمدند از بیابان نخست
|
|
گرفته دو گوهر به منقار چست
|
|
نشستند بر گنبد این سرای
|
|
ز فیروزی و فرخی چون همای
|
|
همه شهر مانده در ایشان شگفت
|
|
که چون شاید آن مرغکان را گرفت
|
|
برین چون برآمد زمانی دراز
|
|
فکندند گوهر پریدند باز
|
|
بزرگان که این مملکت داشتند
|
|
بر آن گوهر اندیشه بگماشتند
|
|
طمع بردل هر کسی کرد راه
|
|
که بر گوهر او را بود دستگاه
|
|
پدید آمد اندر میان داوری
|
|
خرد کردشان عاقبت یاوری
|
|
بر آن رفت میثاق آن انجمن
|
|
که از بهر بتخانهی خویشتن
|
|
بتی ساختند آن همه زر در او
|
|
بجای دو چشم آن دو گوهر در او
|
|
دری کان ره آورد مرغ هواست
|
|
گرش آسمان برنگیرد رواست
|
|
ز خورشید گیرد همه دیده نور
|
|
ز ما کی کند دیده خورشید دور
|
|
چراغی که کوران بدان خرمند
|
|
در او روشنان باد کمتر دمند
|
|
مکن بیوهای چند را گرم داغ
|
|
شب بیوگان را مکن بی چراغ
|
|
بت خوش زبان چون سخن یاد کرد
|
|
یت بی زبان را شه آزاد کرد
|
|
نبشت از بر پیکر آن نگار
|
|
که با داغ اسکندرست این شکار
|
|
چو دید آن پری رخ که دارای دهر
|
|
بر آن قهرمانان نیاورد قهر
|
|
یکی گنج پوشیده دادش نشان
|
|
کزو خیزه شد چشم گوهر کشان
|
|
شه آن گنج آکنده را برگشاد
|
|
نگه داشت برخی و برخی بداد
|
|
دگر ره ز مینوی روحانیان
|
|
درآورد سر با بیابانیان
|
|
بسی راند بر شوره و سنگلاخ
|
|
گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ
|
|
بهر بقعهای کادمی زاد دید
|
|
به ایشان سخن گفت و زیشان شنید
|
|
ز یزدان پرستی خبر دادشان
|
|
ز دین توتیای نظر دادشان
|
|
ز پرگار مشرق زمین بر زمین
|
|
دگر ره درآمد به پرگار چین
|
|
چو خاقان خبر یافت از کار او
|
|
برآراست نزلی سزاوار او
|
|
به درگاه شاه آمد آراسته
|
|
جهان پرشد از گنج و از خواسته
|
|
دگر ره زمین بوس شه تازه کرد
|
|
شهش حشمتی بیش از اندازه کرد
|
|
چو ز آمیزش این خم لاجورد
|
|
کبودی درآمد به دیبای زرد
|
|
نشستند کشور خدایان بهم
|
|
سخن شد زهر کشوری بیش و کم
|
|
پس آنگه شد روزگاری دراز
|
|
همه عهدها تازه کردند باز
|
|
پذیرفت خاقان ازو دین او
|
|
درآموخت آیات و آیین او
|
|
دگر روز چون مهر بر مهر بست
|
|
قراخان هندو شد آتش پرست
|
|
سکندر به خاقان اشارت نمود
|
|
کزین مرحله کوچ سازیم زود
|
|
مرا گفت اگر چند جائیست گرم
|
|
به دریا نشستن هوائیست نرم
|
|
بدان تا چو آهنگ دریا کنم
|
|
در او نیک و بد را تماشا کنم
|
|
شگفتی که باشد به دریای ژرف
|
|
ببینم نمودارهای شگرف
|
|
به شرطی که باشی تو همراه من
|
|
برافروزی از خود گذرگاه من
|
|
پذیرفت خاقان که دارم سپاس
|
|
گرایم سوی راه باره شناس
|
|
بدان ختم شد هر دو را گفتگوی
|
|
که قاصد کند راه را جستجوی
|
|
به نیک اختری روزی از بامداد
|
|
که شب روز را تاج بر سر نهاد
|
|
چنان رای زد تاجدار جهان
|
|
که پوید سوی راه با همراهان
|
|
تنی ده هزار از سپه برگزید
|
|
کزو هر یکی شاه شهری سزید
|
|
بنه نیز چندانکه خوار آمدش
|
|
به مقدار حاجت به کار آمدش
|
|
دگر مابقی را ز گنج و سپاه
|
|
یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه
|
|
همان خان خانان به خدمتگری
|
|
جریده به همراهی و رهبری
|
|
به اندازه او نیز برداشت برگ
|
|
سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ
|
|
سپه نیز با او تنی ده هزار
|
|
خردمند و مردانه و مرد کار
|
|
عزیمت سوی مشرق انگیختند
|
|
همه ره زر مغربی ریختند
|
|
به عرض جنوبی نمودند میل
|
|
شکارافکنان هر سوئی خیل خیل
|
|
چهل روز رفتند از اینگونه راه
|
|
نبردند پهلو به آرامگاه
|
|
چو نزدیک آب کبود آمدند
|
|
به پایین دریا فرود آمدند
|
|
بر آن فرضه گاه انجمن ساختند
|
|
علمها به انجم برافراختند
|
|
حکایت چنان رفت از آن آب ژرف
|
|
که دریا کناریست اینجا شگرف
|
|
عروسان آبی چو خورشید و ماه
|
|
همه شب برآیند از آن فرضه گاه
|
|
براین ساحل آرام سازی کنند
|
|
غناها سرایند و بازی کنند
|
|
کسی کو به گوش آورد سازشان
|
|
شود بیهش از لطف آوازشان
|
|
درین بحر بیتی سرایند و بس
|
|
که در هیچ بحری نگفتست کس
|
|
همه شب بدینسان درین کنج کوه
|
|
طرب میکنند آن گرامی گروه
|
|
چو بر نافهی صبح بو میبرند
|
|
به آب سیه سر فرو میبرند
|
|
جهاندار فرمود تا یکدو میل
|
|
کند لشگر از طرف دریا رحیل
|
|
چو شب نافه مشک را سرگشاد
|
|
ستاره در گنج گوهر گشاد
|
|
ملک خواند ملاح را یک تنه
|
|
روان گشت بی لشگر و بی بنه
|
|
بر آن فرضه گه خیمهای زد ز دور
|
|
که گوهر ز دریا برآورد نور
|
|
در آن لعبتان دید کز موج آب
|
|
علم بر کشیدند چون آفتاب
|
|
پراکنده گیسو براندام خویش
|
|
زده مشک بر نقرهی خام خویش
|
|
سرائیده هر یک دگرگون سرود
|
|
سرودی نو آیینتر از صد درود
|
|
چو آن لحن شیرین به گوش آمدش
|
|
جگر گرم شد خون به جوش آمدش
|
|
بر آن لحن و آواز لختی گریست
|
|
دیگر باره خندید کان گریه چیست
|
|
شگفتی بود لحن آن زیر و بم
|
|
که آن خنده و گریه آرد بهم
|
|
ملک را چو شد حال ایشان درست
|
|
دگر باره شد باز جای نخست
|
|
چودیبای چین بر فک زد طراز
|
|
شد از صوف روزی جهان بی نیاز
|
|
به استاد کشتی چنین گفت شاه
|
|
که کشتی در افکن بدین موجگاه
|
|
در این آب شوریده خواهم نشست
|
|
که رازی خدا را در این پرده هست
|
|
خطرناکی کار دانستهام
|
|
شدن دور ازو کم توانستهام
|
|
اگر پرسی از عقل آموزگار
|
|
به کاری دواند مرا روزگار
|
|
نگهبان کشتی پذیرنده گشت
|
|
درآورد کشتی به دریا زدشت
|
|
شه کاردان گشت کشتی گرای
|
|
فروماند خاقان چین را به جای
|
|
نمودش که تا نایم اینجا فراز
|
|
نباید که گردی تو زین جای باز
|
|
ندانم درین راه کمبودگی
|
|
هلاکم دواند به آسودگی
|
|
گرآیم ترا خود شوم حق گزار
|
|
وگرنه تو دانی و ترتیب کار
|
|
چو گفت این سخن دیده چون رود کرد
|
|
کسی را که بگذاشت بدورد کرد
|
|
درافکند کشتی به دریای چین
|
|
که دیدست دریای کشتی نشین
|
|
از آن همرهان به کار آمده
|
|
ببرد آنچه بود اختیار آمده
|
|
ز چندان حکیمان عیسی نفس
|
|
بلیناس فرزانه را برد و بس
|
|
سوی ژرفی آمد ز دریا کنار
|
|
به دریای مطلق درافکند بار
|
|
جهان در جهان راند بر آب شور
|
|
جهان میدواندش زهی دست زور
|
|
چو یک چند کشتی روان شد درآب
|
|
پدید آمد ان میل دریا شتاب
|
|
که سوی محیط آب جنبش نمود
|
|
همان ز آمدن بازگشتش نبود
|
|
نواحی شناسان آب آزمای
|
|
هراسنده گشتند از آن ژرف جای
|
|
زرهنامه چون بازجستند راز
|
|
سوی باز پس گشتن آمد نیاز
|
|
جزیره یکی گشت پیدا ز دور
|
|
درفشنده مانند یک پاره نور
|
|
گرفتند لختی در آنجا قرار
|
|
زمیل محیطی همه ترسگار
|
|
ز پیران کشتی یکی کاردان
|
|
چنین گفت با شاه بسیار دان
|
|
که این مرحله منزلی مشکلست
|
|
به رهنامهها در پسین منزلت
|
|
دلیری مکن کاب این ژرف جای
|
|
بسوی محیطست جنبش نمای
|
|
اگر منزلی رخت از آنسو بریم
|
|
از آن سوی منزل دگر نگذریم
|
|
سکندر چو زین حالت آگاه گشت
|
|
کزان میلگه پیش نتوان گذشت
|
|
طلسمی بفرمود پرداختن
|
|
اشارت کنان دستش افراختن
|
|
کزین پیشتر خلق را راه نیست
|
|
از آنسوی دریا کس آگاه نیست
|
|
چو زینسان طلسمی مسین ریختند
|
|
ز رکن جزیره برانگیختند
|
|
که هر کشتیی کارد آنجا شتاب
|
|
طلسمش نماید اشاره به آب
|
|
کز اینجای برنگذرد راه کس
|
|
ره آدمی تا بداینجاست بس
|
|
به تعلیم او کاردانان راز
|
|
دگر باره ز آن راه گشتند باز
|
|
چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت
|
|
در آن تعبیه راز یزدان شناخت
|
|
به فرزانه این همه رنجبرد
|
|
طفیل چنین شغل باید شمرد
|
|
بدان تا طلسمی مهیا کنند
|
|
مرابین که چون خضر دریا کنند
|
|
به فرمان کشتی کش چاره ساز
|
|
جهانجوی از آن میلگه گشت باز
|
|
ز دریا چو ده روزه بگذاشتند
|
|
غلط بود منزل خبر داشتند
|
|
پدید آمد از دور کوهی بلند
|
|
ز گرداب در کنج آن کوه بند
|
|
در آن بند اگر کشتیی تاختی
|
|
درو سالها دایره ساختی
|
|
برون نامدی تا نگشتی خراب
|
|
نرستی کسی زنده ز آن بند آب
|
|
چو استاد کشتی بدان خط رسید
|
|
به پرگار کشتی خط اندر کشید
|
|
فرو برد لنگر به پائین کوه
|
|
برون رفت و با او برون شد گروه
|
|
به بالای آن بندگاه ایستاد
|
|
ز پیوند و فرزند میکرد یاد
|
|
جهاندار گفتش چه بد یافتی
|
|
که روی از جهان پاک برتافتی
|
|
خبر داد شه را شناسای کار
|
|
از آن بند دریای ناسازگار
|
|
که هر کشتیی کو بدینجا رسید
|
|
ازین بندگه رستگاری ندید
|
|
خردمند خواند ورا کام شیر
|
|
که چون کام شیرست بر خون دلیر
|
| |  |
 |