| بار فراق بستم و ، جز پای خویش را |
|
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
|
|
کردم وداع جملهی اعضای خویش را
|
|
گویی هزار بند گران پاره میکنم
|
|
هر گام پای بادیه پیمای خویش را
|
|
در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت
|
|
هجر تو سنگریزهی صحرای خویش را
|
|
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
|
|
نفرین کنم ارادهی بیجای خویش را
|
|
عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
|
|
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
|
|
وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست
|
|
طی کن بساط عرض تمنای خویش را
|
| |  |
 | |