| کسی خود جان نبرد از شیوهی چشم فسون سازت |
|
کسی خود جان نبرد از شیوهی چشم فسون سازت
|
|
دگر قصد که داری ای جهانی کشتهی نازت
|
|
نمیدانم که باز ای ابر رحمت بر که میباری
|
|
که بینم در کمینگاه نظر سد ناوک اندازت
|
|
همای دولتی تا سایه بر بام که اندازی
|
|
خوشا بخت بلندی را که سوی اوست پروازت
|
|
چه گفتم ، اله ، اله آنچنان سرکش نیفتادی
|
|
که آساید کسی در سایهی سرو سرافرازت
|
|
من آن روز آستان بوسیدم و بار سفر بستم
|
|
که سر درخانهی جان کرد عشق خانه پردازت
|
|
ز وحشی فاش شد رازی که حسنت داشت پنهانی
|
|
بکش او را که اشک و آه او کردند غمازت
|
| |  |
 | |