| امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست |
|
امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست
|
|
عذری که او نخواست، تبسم ، نهفته خواست
|
|
من بندهی نگه که به سد شرح و بسط گفت
|
|
حرف عنایتی که تبسم، نگفته خواست
|
|
از نوک غمزه سفته شد و خوب سفته شد
|
|
درهای راز هم که نگاهش نسفته خواست
|
|
لطف آمد و تلافی سد ساله میکند
|
|
خشم ارچه کرد هر چه در این یک دو هفته خواست
|
|
بارد به وقت خود همه باران التفات
|
|
ابر عنایتی که ریاضی شکفته خواست
|
|
دل را نوید کاتش خوی تو پاک سوخت
|
|
خار و خسی کش از سر آن کوی رفته خواست
|
|
شکر خدا را که مرد به بیداری فراق
|
|
وحشی کسی که دیدهی بخت تو خفته خواست
|
| |  |
 | |