| سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست |
|
سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست
|
|
تا زندهام چو شمع ازینم گزیر نیست
|
|
هر درد را که مینگری هست چارهای
|
|
درد محبت است که درمان پذیر نیست
|
|
هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد
|
|
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
|
|
بر من کمان مکش، که از آن غمزهام هلاک
|
|
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
|
|
رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
|
|
باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست
|
|
سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو
|
|
وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست
|
| |  |
 | |