| وقت برقع ز رخ کشیدن نیست |
|
وقت برقع ز رخ کشیدن نیست
|
|
رخ بپوشان که تاب دیدن نیست
|
|
بر من خسته بین و تند مران
|
|
که مرا قوت دویدن نیست
|
|
با که گویم غمت که در مجلس
|
|
زهرهی گفتن وشنیدن نیست
|
|
من خود از حیرت تو خاموشم
|
|
حاجت منع و لب گزیدن نیست
|
|
میرمد وحشی آن غزال از من
|
|
هرگزش میل آرمیدن نیست
|
| |  |
 | |