| به تنگ آمد دلم ، یک خنجر کاری طمع دارد |
|
به تنگ آمد دلم ، یک خنجر کاری طمع دارد
|
|
از آن مژگان قتال اینقدر یاری طمع دارد
|
|
نهادست از نکویانش بسی غمهای ناخورده
|
|
ازین خونخوار مردم هر که غمخواری طمع دارد
|
|
سحر گل خنده میزد بر شکایت گوییی بلبل
|
|
که این نادان مگر کز ما وفاداری طمع دارد
|
|
گناه گل فروشان چیست گو بلبل بنال از خود
|
|
که یکجا بودن از یاران بازاری طمع دارد
|
|
هوای باده ، ساقی ساده، صاف عشرت آماده
|
|
کسی مست است وحشی کز تو هشیاری طمع دارد
|
| |  |
 | |