| هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود |
|
هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود
|
|
گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود
|
|
عشق را آماده بود اسباب و جان مستعد
|
|
کار چون افتاد با دل بخت فیروزش نبود
|
|
خرمن من بود و خرمن سوز شوخی بود نیز
|
|
گرمی خاصی که باشد شعله افروزش نبود
|
|
در کمان ناز آن تیری که من میخواستم
|
|
بود پر ، کش لیک پیکان جگر دوزش نبود
|
|
طاقت آوردیم چندین سال ازو بیگانگی
|
|
آشنایی شد ضرورت تاب یک روزش نبود
|
|
آنکه سد مرغ است در دامش اگر وحشی رمد
|
|
گو تصور کن که یک مرغ نو آموزش نبود
|
| |  |
 | |