| بازم غم بیهوده به همخانگی آمد |
|
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
|
|
عشق آمد و با نشأهی دیوانگی آمد
|
|
ای عقل همانا که نداری خبر از عشق
|
|
بگریز که او دشمن فرزانگی آمد
|
|
خوش باشد اگر کنج غمت هست که این دل
|
|
با رخنهی دیرینه به ویرانگی آمد
|
|
دارد خبری آن نگه خاص که سویم
|
|
مخصوص به سد شیوهی بیگانگی آمد
|
|
ای شمع به هر شعله که خواهیش بسوزان
|
|
مرغ دل وحشی که به پروانگی آمد
|
| |  |
 | |