| در آن دیار که هجران بود حیات نباشد |
|
در آن دیار که هجران بود حیات نباشد
|
|
اساس زندگی خضر را ثبات نباشد
|
|
منادی است ز هجران که هر که بندی شد
|
|
ز بند خانه ما دیگرش نجات نباشد
|
|
مبین به ظاهر بیلطفیش که هست بتان را
|
|
تغافلی که کم از هیچ التفات نباشد
|
|
متاعهای وفا هست در دکانچهی عشقم
|
|
که در سراسر بازار کاینات نباشد
|
|
به مذهب که عمل میکنی و کیش که داری
|
|
که گفته است که حسن ترا ، زکات نباشد
|
|
بساط دوری و شترنج غایبانه به خوبان
|
|
به خود فرو شده وحشی عجب که مات نباشد
|
| |  |
 | |