| دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداند |
|
دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداند
|
|
چراغی را که این آتش بود مردن نمیداند
|
|
دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازارد
|
|
نه دل سنگست پنداری که آزردن نمیداند
|
|
خسک در زیر پا دارد مقیم کوی مشتاقی
|
|
عجب نبود که پای صبر افشردن نمیداند
|
|
عنان کمتر کش اینجا چون رسی کز ما وفاکیشان
|
|
کسی دست تظلم بر عنان بردن نمیداند
|
|
میی در کاسه دارم مایهی سد گونه بد مستی
|
|
هنوز او مستی خون جگر خوردن نمیداند
|
|
بخند، ای گل کز آب چشم وحشی پرورش داری
|
|
که هر گل کو به بار آورد پژمردن نمیداند
|
| |  |
 | |