| شوقم گرفت و از در عقلم برون کشید |
|
شوقم گرفت و از در عقلم برون کشید
|
|
یکروزه مهر بین که به عشق و جنون کشید
|
|
آن آرزو که دوش نبودش اثر هنوز
|
|
بسیار زود بود به این عشق چون کشید
|
|
فرهاد وضع مجلس شیرین نظاره کرد
|
|
برجست و رخت خود به سوی بیستون کشید
|
|
خود را نهفته بود بر این آستانه عشق
|
|
بیرون دوید ناگه و مارا درون کشید
|
|
آن نم که بود قطره شد و قطره جوی آب
|
|
وز آب جو گذشت به توفان جنون کشید
|
|
زین می به جرعهی دگر از خود برون رویم
|
|
زین بادهای درد که از ما فزون کشید
|
|
وحشی به خود نکرد چنین خوار خویش را
|
|
گر خواریی کشید ز بخت زبون کشید
|
| |  |
 | |