| یاران خدای را به سوی او گذر کنید |
|
یاران خدای را به سوی او گذر کنید
|
|
باشد کش این خیال ز خاطر بدر کنید
|
|
در ما ز دست آتش و بر عزم رفتن است
|
|
چون آه ما زبان خود آتش اثر کنید
|
|
آتش زبان شوید و بگویید حال ما
|
|
هنگام حال گفتن ما دیده تر کنید
|
|
از حال ما چنانکه درو کارگر شود
|
|
آن بیمحل سفر کن ما را خبر کنید
|
|
منعش کنید از سفر و در میان منع
|
|
اغراق در صعوبت رنج سفر کنید
|
|
گر خود شنید جان ز من و مژده از شما
|
|
ور نشنود مباد که اینجا گذر کنید
|
|
وحشی گر این خبر شنود وای بر شما
|
|
از آتش زبانه کش او حذر کنید
|
| |  |
 | |