| در ماندهام به درد دل بی علاج خویش |
|
در ماندهام به درد دل بی علاج خویش
|
|
و ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش
|
|
مهر خزانه یافت دل و جان و هر چه بود
|
|
جوید هنوز ازین ده ویران خراج خویش
|
|
جان را مگر به مشعلهی دل برون برم
|
|
زین روزهای تیره و شبهای داج خویش
|
|
فرهاد را که بگذرد از سر چه نسبت است
|
|
با آنکه مشکل است بر او ترک تاج خویش
|
|
عذب فرات گو دگری خور که ما خوشیم
|
|
با آب شور دیده و تلخ اجاج خویش
|
|
ای صاحب متاع صباحت تلطفی
|
|
کاورده عاجزی به درت احتیاج خویش
|
|
وحشی رواج نیست سخن را ، زبان به بند
|
|
تا چند دعوی از سخن بی رواج خویش
|
| |  |
 | |