| کی بود کز تو جان فکاری نداشتم |
|
کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
|
|
درد دلی و نالهی زاری نداشتم
|
|
تا بود نقد جان ، به کف من نیامدی
|
|
آنروز آمدی که نثاری نداشتم
|
|
گفتم ز کار برد مرا خنده کردنت
|
|
خندید و گفت من به تو کاری ندشتم
|
|
شد مانع نشستنم از خاک راه خویش
|
|
خاکم به سر که قدر غباری نداشتم
|
|
پیوسته دست بر سرم از عشق بود کار
|
|
هرگز به دست دست نگاری نداشتم
|
|
در مجلسی میانه جمعی نبود یار
|
|
کانجا پی نظاره کناری نداشتم
|
|
وحشی مرا به هیچ گلستان گذر نبود
|
|
کز نوگلی فغان هزاری نداشتم
|
| |  |
 | |