| من که چون شمع از تف دل جانگدازی میکنم |
|
من که چون شمع از تف دل جانگدازی میکنم
|
|
گر سرم برداری از تن سرفرازی میکنم
|
|
با چنین تندی و بی باکی که آن عاشق کشست
|
|
آه اگر داند که با او عشقبازی میکنم
|
|
میکشد آنم که خنجر میزند وانگه به ناز
|
|
باز می پرسد که چون عاشق نوازی میکنم
|
|
ای عزیزان بار خواهم بست یار من کجاست
|
|
حاضرش سازید تا من کار سازی میکنم
|
|
همچو وحشی نیم بسمل در میان خاک و خون
|
|
میتپم و آن شوخ پندارد که بازی میکنم
|
| |  |
 | |