| آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن |
|
آمد آمد حسن در رخش غرور انگیختن
|
|
اینک اینک عشق میآید به شور انگیختن
|
|
هر کرا کحل محبت چشم جان روشن نساخت
|
|
روز حشرش همچنان خواهند کور انگیختن
|
|
پا به حرمت نه در این وادی که موسی حد نداشت
|
|
گرد نعلین از تجلیگاه طور انگیختن
|
|
رسم بزم ماست دود از دل بر آوردن نخست
|
|
سوختن چون عود و از مجمر بخور انگیختن
|
|
دست کردن در کمر با عشق کاری سهل نیست
|
|
فتنهای نتوان ز بهر خود به زور انگیختن
|
|
عرصهی عشق و حریف ما چنین منصوبه باز
|
|
سخت بازی چیست بازیهای دور انگیختن
|
|
خیز و دامن برفشان وحشی که کار دهر نیست
|
|
جز غبار فتنه و گرد فتور انگیختن
|
| |  |
 | |