رشک می‌بردند شهری بر من و احوال من
رشک می‌بردند شهری بر من و احوال من کرد ضایع کار من این بخت بی اقبال من
طایری بودم من و غوغای بال افشانیی چشم زخمی آمد و بشکست بر هم بال من
بخت بد این رسم بد بنهاد و رنجاند از منت ورنه کس هرگز نمی‌رنجیده از افعال من
گشته‌ام آواره سد منزل ز ملک عافیت می‌دواند همچنان بخت بد از دنبال من
ساده رو وحشی که می‌خواهد به عرض او رسید آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من

eMail to a Friend   

   Print
aaahoo