| بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه |
|
بر آن سرم که نیاسایم از مشقت راه
|
|
روم به شهر دگر چون هلال اول ماه
|
|
به سبزی سر خوان کسی نیارم دست
|
|
کنم قناعت و راضی شوم به برگ گیاه
|
|
کشیده باد مرا میل آهنین در چشم
|
|
اگر کنم به زر آفتاب چشم سیاه
|
|
دل چو آینه ام تیره شد در این پستی
|
|
بس است چند نشینم چو آب در تک چاه
|
|
به قعر چاه فنا اهل جاه از آن رفتند
|
|
که پیش یار ستمگر نمیکنند نگاه
|
| |  |
 | |