| از برای خاطر اغیار خوارم میکنی |
|
از برای خاطر اغیار خوارم میکنی
|
|
من چه کردم کاینچنین بیاعتبارم میکنی
|
|
روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو
|
|
گر بگویم گریهها بر روزگارم میکنی
|
|
گر نمیآیم به سوی بزمت از شرمندگیست
|
|
زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم میکنی
|
|
گر بدانی حال من گریان شوی بیاختیار
|
|
ای که منع گریه بیاختیارم میکنی
|
|
گفتهای تدبیر کارت میکنم وحشی منال
|
|
رفت کار از دست کی تدبیر کارم میکنی
|
| |  |
 | |